|
پاورقی
|
||
قایم باشک
آشنا ی قدیمی
بازی پس دیوارها و کنج کودکی
قایم باشک بازی پس ادمها پس نقابها پس ترسها .... بزرگ شدم !!!
جاری ثانیه ،در بستر رودخانه دفن
کاغذی عروسک بر آبها رها
شکست کاغذ ،شکست عروسک
سیاهپوشی عزادار
.... زمان مرده بود؟
مدتهاست مي شنوم كه همه مي گن
زندگي يه مبارزه است هر لحظه
جنگ آدابي داره
راستي الان صلحه؟
آداب اون چيه ؟
منظورم صلحه
ستاره های سهم تو را باد با خود برد
از هفت آسمان ستاره
چراغ سهم ات را برگیر
برگیر و بیاویز بر تیرک تقدیر !
انگار پرواز در قفس جا مانده است
وبالها نزد پرنده
وقتی درختان گردن فراز آشیانه ی کلاغ های غریب می شوند
می توان امید وار بود که چیزهای خوبی در راه است
آدما نسلهاست که مشغول مرور ند
یه دوری که هیچ کدام حاضر به اعتراف به آن نیستند
همه تو خیالشان آمده اند که طرحی نو دراندازند
انگار باور کردن این مسئله خیلی کار سختیه
آخه با پذیرشش هر چی رشتیم پنبه میشه
حوصله ساعت سر رفت
ملال تکراری وظیفه جان به سرش کرد
تعمیر کار زیر تعمیر چرخ دنده های مخالف ساعت که از کار افتاده بود ، جان داد
بند ساعت برید
یک روز آفتابی دلچسب بدهکاری
و شما ای ابرها فکر نمی کنید زیاده جا خوش کرده اید
میهمان من ، میهمان آسمان خورشید سر پاست
میهمان را که دم در ، سر پا نگه نمی دارند
|
|